متین متین، تا این لحظه: 18 سال و 3 ماه سن داره
مهبدمهبد، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 5 روز سن داره

متین و مهبد

مهبد مهبد

سلام گل پسرم کوچولوی خونه .مهبدی دیروز کلی برات نوشتم یهو دستم خوردو پاک شد.....................دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار . بگذریم. گلم شما این روزا رو با پیشرفتهای فراوون سپری میکنی .الان شما 7 ماه و27 روزت شده . اول از همه بگم دور جدید در اومدن دندونات شروع شده .اونم بادرد فراوون .2 شب نخوابیدی.شب سوم با کمک مسکن کمی خوابیدی. الهی برات بمیرم که اینقدر درد داری که نمیذاری به دهنت دست بزنم حتی گاهی نمیتونی شیر بخوری شیر خودم یا شیشه فرق نمیکنه اون مواقع غذا رو با ولع میخوری آخه خیلی گشنت میشه . دوم اینکه شما دست زدن رو یاد گرفتی اوایل با نک انگشتات بود ولی حالا صدای دستای کوچولوت کمی شنیده میشه. سوم شما وایمیستی بدون کمک چه...
16 مرداد 1392

مخصوص متین

  ببینیس ( بنویس) مببابت( متفاوت) ریزوندمش( ریختمش) کالاتن(کاراته) اینا کلمات به سبک شما هستش. سلام به شاهزاده خودم گل پسرم .خوبی متینم.نمیدونم الان چی کارا میکنی یا اینکه چیکاره شدی .ولی این روزای شما پر شده از ساختمان سازی و نقاشی های قشنگ برات میذارم ببین چه با استعدادی. اینم تست گودیناف که از شما گرفتن اعداد که با دستای خوشگل شما نوشته شدن اینم بابا و دوتا فرشته کوچولو   ...
16 مرداد 1392

مهد مهبد

سلام جغل مامان .مهبدیه خوشمل . مامانی شما هم دیگه مهد کودکی شدی. پنج شنبه 3 مرداد 92 که امروز باشه شما برای اولین بار رفتی مهد و نیم ساعت رو با مربی گذروندی. من که اونجا نموندم ،ولی مربی میگفت که وقتی من رفتم شما کمی گریه کردی، بعدش خوابیدی حدودا 10 دقیقه و بعد بیدار شدی و یه کوچولو بازی کردی و دوباره گریه کردی تا من بیام پیشت. اون موقع که هیرون توی فاز 1 اندیشه میگذتم همش فکرو دلم پیش تو بود که الان حالت چجوره، گریه میکنی، غصه داری؟ نکنه باهم قهر کنی .خلاصه تا بیام پیشت هزار تا فکرو خیال کردم .بعد که توی بغلم آروم گرفتی دلم منم اروم شد .برای خودت خوبه .نمیخوام زیاد مهد بمونی ولی روزی 1 ساعت برات خوبه تا با دنیای جدید آشنا بشی و از وابستگی...
3 مرداد 1392

دندانپزشکی

سلام پسر گلم آقا متین .خوبی مامانی .الان داری چیکارمیکنی .چند سالته که این مطلب رو میخونی؟ هنوزم هم از خیلی چیزا میترسی یا نه دیگه قوی شدی .میدونی چرا اینو پرسیدم .آخه وقتی برای اولین بار بردمت دوندونپزشکی خیلی اذیت کردی و اذیت شدی.بذار برات تعریف کنم. 31 تیر سال 92 بود .چند روز قبلش شما از درد دندون غذا نمیتونستی بخوری و هی میگفتی مامان منو ببر دکتر دندونمو بکشه .منم سرخوش فکر کردم نمیترسی یا لااقل کمه ترسیدنت .ولی خدا به روز کسی نیاره .ساعت 7 شب همین 31 با بابایی بردیمت دکتر .اولش همه چیز خوب بود ولی یکم از صندلی که بالا بردت ترسیدی آخه از این صندلی ها خوشت نمیاد فکر میکنی میفتی .خلاصه که خانم دکتر با کلی وعده که بهت جایزه میدیم اگه ...
1 مرداد 1392
1